تبليغاتX
نسل عشق


نسل عشق

NASL...ESHGH



گر با من وداع کردی
مرا با غم رها کردی
گنه کردی گنه کردی
               

 
 
يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی

خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که

نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:1 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي

وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي

 خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟

خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما

وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه

خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه

چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه

 

خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت

خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت 

 

 


 ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت

خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي

خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودياز يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي

خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره

خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم

انقدعاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:1 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

زندگی دوباره آغاز کن

 

به پا خیز و قاب سیاهی را ازچشمانت بردار

 

زندگی زیباتر از آن است که

 

فقط غمش را یه یاد آوری

 

زمستان سرد را به دست فراموشی بسپار

 

 نگاهت را به بهار زیبا متمرکز کن

 

دوباره جوانه بزن

 

رشد کن

 

این بار سعی کن خودت باشی

 

استوار پا برجا

 

محکم و با اراده قدم برداری

 

چشم به یاریش ببند که یاریگر همگان است

 

مرده را زنده میکند

 

تا چه رسد به تویی که هنوز جان در بدن داری

 

دلت را بشوی تا بهار تو را دوباره جوان کند

 

افسوس گذشته را مخور

 

امید به آینده ببند

 

توکل کن که جز این نباشد

 

شاداب و سرزنده باشی

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 12:11 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

خاک سرد و آب سرد

 

من میروم و خاطراتم رو با خود می برم

 

می دانم بعد از من خاطراتم برایت بی ارزش خواهد بود

 

فراموشی کردن را به خوبی می دانی

 

ما انسانها از ارزش همدیگر غافلیم

 

تنها پس از مرگ هست که بیاد می آوریم کسی نیز در کنار ما بود

 

اما این بیاد آوردن بسیار دیر است

 

و در کنار دیر بسیار زود گذر هم است

 

یاد را فقط برای چند روز به خاطر داریم

 

دوباره روز از نوع و زندگی جدید را از نوع آغاز میکنیم

 

بله خاک سرد است

 

و روزگار گذارا

 

روزگار بازیگرسیت بسیار ماهر

 

بیاد آور فراموش شده گان را

 

نگذار مرگ فاصله ای باشد بین تو و آرزوهایت

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 12:10 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

در این گرداب زندگی اسیرم

 

در میان امواج سهمگین دست و پا میزنم

 

هر چه پیش میروم از زلالی این گرداب کاسته می شود

 

کم کم بوی تعفن را حس میکنم

 

بوی خیانت بوی نامردی

 

دیگر از مرداب و گرداب خبری نیست

 

هر چه هست جز خونابه و چرک آبه چیزی در میان نیست

 

تاریکی مطلق حکمفرماست

 

چه کنم چگونه راهم را بیابم

 

برای یافتن راهی هستم

 

راهی برای نجات

 

آیا راهی هنوز مانده

 

نمی دانم امیدم را ازدست داده ام

 

به کدامبن امید به انتظار بنشینم

 

اگر امیدی مانده باشد

 

؟؟؟؟

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 12:9 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

دوست دارم برای بار دیگر از تو بنویسم

 

از تو که همه خوبی ها زیبایی ها مال توست

 

دلم از درد به آه آمده

 

ناله ها و گریه های پنهانی هم دیگر اثری ندارند

 

دیگر مرحمی برای  تسکین دردهایم ندارم

 

تیرگی زندگی هر روز و هر روز بیشتر میشود

 

ساحل زندگیم مملو از امواج خشمگین گشته

 

چهره ها را از یاد برده ام

 

تنها دلخوشیم خاطره های تلخ و شیرین است

 

شاید اشتباه باشد ولی در انتظار مرگ نشسته ام

 

حال میخواهم به تو بیاندیشم

 

میدانم مرا فراموش نکرده ای

 

مرا که اینگونه هستم

 

بپذیر

 

پناهگاهی برای تنهایی هایم باش

 

سدی در مقابل غمهایم

 

موج شادی برایم باش

 

جان بی روح مرا جانی دوباره ده

 

میدانم که زندگی و مرگ از آن توست

 

به فریادم برس خداوندا

 

که اگر هم فنا شوم با یاد تو فنا شده باشم

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 12:8 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

به چشمانم آموختم جز شادیها چیز دیگری را نبیند

 

اما غافل از این بودم که این چشم ها

به من خیانت خواهد کرد

و در مقابل غمها و تاریکی ها مرا تنها خواهند گذاشت

 

به خود گفته بودم زندگی را دگرگون خواهم کرد

 

تمام غمها و سیاهی ها را به دست فراموشی خواهم سپرد

 

و آنها را در بستر زمان دفن خواهم کرد

 

اما غافل بودم و ندانستم زندگی بازیگریست

 

که آهنگ او هر لحظه تغییر میکند

 

حال من مانده ام و تنهایی و یک دنیای غم و اندوه

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 12:6 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

فرياد از اين سکوت

از اين اسارت آزاد

از اين شادي بي روح غمگسار

از اين ناباورانه روز تاريک

اگرمن بي روح ترين مردم اين شهرم

براي خودم روزگاري غروري داشتم

يک غرور ساده

يک غرورپر از لطافت کودکانه ي باران

پر از بوي خاک باران خورده

غرورم را چه دوست مي داشتم

وقتي بي شام شبانه

سر بر بالين غرور مي گذاشتم

وقتي که عشق شبانه ام را در روز مي نوشتم

وقتي نقاشيم را با نگاه معصوم کودکانه ام رنگ مي کردم

حال فرياد نوازد سکوت را

ديگر از فرياد نفرت دارم

فرياد يک نگاه نگاه پر از التهاب

نگاهي پر از سياهي افسونگر شبانه

غرورم را با يک نگاه شکستم

فرياد يک سکوت

سکوت يک انزوا

انزوا يک غم

غم يک تنهايي

تنهايي يک رويا

رويا يک باور

باور يک خاطره

خاطره يک دوستی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 15:47 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

دل تنگتم

دلم یک دنیا برات تنگ است
 
با خودم عهد کردم که به تو نیندیشم
 
نمی شود نمی توانم خیالت را از خاطرم محو کنم
 
وقتی اشک می ریزم شعر سهراب به خاطرم می آید
 
که می گوید: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
 
که از حادثه عشق تر است
 
و می خندم دانه های اشکم بر روی نوشته هایم می چکد دفترم خیس
 می شود
 
و برای چند لحظه آرام میشوم و دوباره تو تمام ذهنم را پر می کنی و 
 


دوباره......................................

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 1:6 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

گذشت لحظه های با تو بودن

و در پاییز عشقمان

نامی از دوست داشتن باقی نماند

چقدر زود گذر بود قصه ی من و تو

و در ان روز که دست بی رحم تقدیر

درو کرد گندمزار دلهایمان را

و تهی شد همه جا از عطرگل عشق

و در کوچ پرنده های غمگین

و در آن کویر آرزو

شاعری دل شکسته و تنها

می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها

شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه ی دوست داشتن ها

قطره اشکی به یاد همه ی خاطره هایمان


 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:55 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

گرفتارم نمی آیی سراغم

چرا امشب نمی سوزی زداغم

بیا روشن کن آخر کلبه ام را

در این شب ها که بی شمع و چراغم

می رسد روزی که فریاد وفا را سرکنی

می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود

خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی

می رسد روزی که تنها مانده از من یادگاری

نامه ام را با دریای اشکت تر کنی

می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی

بوته های وحشی گل را زغم پرپر کنی

می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

آن زمان احساس امروز مرا باور کنی

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:50 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

یه خیاله واسه من

 

                واسه تنهایی و غربت

 

                                واسه غمهای گذشته

 

                                              واسه دلتنگی وحسرت

 

                                              واسه موندن تو ترانه

 

                               تو خیال عاشقانه

 

                واسه رفتن توی ظلمت

 

تو شبای بی نشانه

 

اینا جملگی خیاله

 

             منو تو جداییم از هم

 

                             ما دیگه راهی نداریم

 

                                              واسه رهایی از غم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 15:5 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

 

اشکی به چشم و در دلم آهی نمانده است

                                           دیگر مرا ز عشق،گواهی نمانده است

در چشم بی فروغ من از رنج انتظار

                                           غیر از نگاه مانده به راهی نمانده است

در سینه سر چرا نکشم،چون که بر سرم

                                          جز سایه های بخت سیاهی نمانده است

در دوره ای که عشق گناهست،بر دلم

                                    جز جای داغ مهر گناهی نمانده است

نوری ز مهر نیست به دل های دوستان

                                    لطفی دگر به جلوه ماهی نمانده است

در باغ خشک دوستی ای باغبان عشق

                از گل گذشته،برگ گیاهی نمانده است

شور و حلاوتی ز کلامی ندیده ایم

                                    شوقی و جذبه ای به نگاهی نمانده است

حسرت کشی ببین که دگر از وجود من

                   جز ناله های گاه به گاهی نمانده است

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:22 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

qmznkzzjno4pr3gj1h2i.jpg

هنوز باورم نيست

 

                             كه من نامهربان بينم ترا دوست

 

هنوزم باورم نيست كه من آسان زيادت رفتم اي دوست

 

كجا شد حرفهاي عاشقانه

 

                         عبارتهاي آسان شاعرانه

 

تو رفتي قلب من در سوگ هجران

 

                                هنوزم باورم نيست

 

تمام خاطرات تلخ و شيرين

 

                                      تمام خنده هاي موذيانه

 

ميان خواب و رويا با تو بودم

 

                                   و تو آن وعده هاي شاعرانه

 

در آن ايام عشقت اين من بودم

 

                       و روئيايت خداي عشق من بود

 

                 و من هر دم ستايش مي كردم

 

حريم پاك عشق و عاشقي را

 

                                         هنوزم باورم نيست

 

            تو مي گفتي كه من در كل عالم

 

ندارم مثل و مانندي به جز تو

 

                          و من از جمله آنان سر آمد

 

فقط مي گفتي و باور نكردي

 

                         كه عشقت روح و جان پيكرم بود

 

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 0:20 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

سردی این نگاهو بشکن

فاصله سزای ما نیست

تو بدون واسه همیشه این جدایی حق مانیست

بودن تو آرزومه

حتی واسه ی یه لحظه

میمیرم بی تو .....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 15:53 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

 

روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم......

تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست

تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست

تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار

خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

اما از روزي که تو راديديم نوشتم......

از تنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي توبودنم است...........

از تنهائی بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند......

از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام....................

از تنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام...........

از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد

از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم...........

از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي

مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم.......

از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است......

از تنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد

از تنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد..........

از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم

از تنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم با تو بودن را فرياد ميزند

از تنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم

هميشه وهمه جا درهمه حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم......

عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم.......

تا هميشه ماندگار باشم...............

تنهایم نگذار....؟؟!

 

 گاه آرزو میکنم ، می توانستی چند صباحی چون من باشی


یندیشی آن چیز که من می اندیشم       

ببینی آن چه من می بینم  

احساس کنی آن گونه که من احساس می کنم    

دریابی آشفتگی ، ترس ، تحسین و   

دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم    

همه را یکباره و با هم  

اگر می توانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی  

می توانستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست   

و عجیب آن که اغلب به تو می اندیشم    

می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای  

می دیدی که تا کجا شادمانم که می توانم لبخند بزنم 

بخندم ، سرخوش باشم و آزاد چون کودکان .  

این همه را از تو دارم

  اگر می توانستی نیم نگاهی به درون من بیفکنی

   می دیدی آن سپاس و تحسین را.     

    تحسین نه تنها برای آنچه هستی    

   بلکه برای آنچه که بذل می کنی تا من این باشم     

    و خواهی دید که تا چند   

ای همه را حرمت می دارم

اما آنچه که بیش از همه به حیرتت وا می دارد

تمام آن عشقی است که به تو دارم 

و آن گاه که این را احساس کردی  

همیشه بیادش خواهی داشت . 

درک خواهی کرد   

که گر چه پیوسته نمی توانم ژرفا و شکوه آن را بیان کنم    

اما همواره در وجود من می جوشد و زنده است .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 15:38 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

 

    هنگامی که مردم:   

 

           مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند سیاه بخت بوده ام

          دستانم رابیرون بگذارید تا همه بدانند از دنیا چیزی نبرده ام

          چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار از دنیا رفته ام

                                   و بر سنگ مزارم بنویسید:

                           که آشفته دلی بود در این خلوت خاموش    

                         او زادهء غم بود و ز غم های جهان گشته فراموش

 

 

  تا که بودیم نبودیم کسی

کشت ما را غم بی همنفسی

حال برفتیم و همه یار شدند

خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آئینه بدانید چه هست

نه در آن وقت که افتاد و شکست

یـاران  بـه خـدا  کـه بـی  وفــایـی  نکنیـد

زیـن  عـاشـق  دلـخستــه جدایی  نکنیـد

یـا  لــحظــه ی  اول  آشنــا یــی   نکنیـد

یـا تـا بـه ابـد بـی وفـایی (برعهد)  نکنیـد

 

خدا حافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ کمی غمگین

به یاد اون همه تردید

خدا حافظ به شرطی که

بفهمی تر شده چشمام 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:3 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

رفتی و دلم رو شکستی.این دل شکسته بهتر

                                                                    پوسیده رشته عشق.از هم گسیخته بهتر

من انتقام دل را.هرگزنگیرم از تو

                                                                     این رفته راه ناحق.درخون نشسته بهتر

دربزم باد نوشان.ای غافل از دل من

                                                                      بستی دو چشم وگفتم.میخانه بسته بهتر

چون لاله های خونین.ریزد سرشکم امشب

                                                                       بر گور عشق دیرینه.گل دسته دسته بهتر

ایینه ایست گویا.این چهره غمگینم

                                                                       تاراز دل ندانی.درهم شکسته بهتر

فرسوده بند الفت.باصد گره نیرزد

                                                                       پیمان است و بیجا.ای گل نبسته بهتر

گر یادگار باید.از عشق خانه سوزی

                                                                       داغی هما بشینه.جانی که خسته بهتر.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 20:40 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

من همونم که همیشه غم و غصم بی شماره

                                                         اونی که تنها ترینه حتی سایه هم نداره

این منم که خوبی هامو کسی هرگز نشناخته

                                                          اون که در راه صداقت همه هستی شو باخته

اون که با زمزمه عشق دو سه روزی عاشقم شد

                                                           عشق او باعث زجر همه دقایقم شد

اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن می ترسید

                                                            همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید

چه اثر ازاین صداقت.چه ثمر از این نجابت؟

                                                            وقتی حتی سر سوزن به وفا نکردیم عادت

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 20:40 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

ماییم و چند خاطره از جنس یک گناه

                                                         ماییم و چند سطر پریشانی سیاه

پیوند می خورند تمام دقیقه ها

                                                         با گریه های در به دری.آه پشت آه

آن قصه سالهاست به پایان رسیده است

                                                        ما را رها نمی کند این بغض گاه گاه

من سالها ست پیش خودم فکر میکنم

                                                       چیزی نبود عشق به جز چند اشتباه

ما را به این امید تنها گذاشته اند

                                                       که چیزی نمانده تا پایان راه

ما را به این امید که راهی نمانده است

                                                       تنها گذاشته اند رفیقان نیمه راه

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 20:35 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

خسته ام خدايا صدامو مي شنوي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از هر چي عشقه بيزارم بيزارررررررررررررررر

...خسته ام از نوشتن از عشق...از نوشتن از این همه کلمات کودکانه.

...خسته ام از جستجو کردن..خسته از فراموش کردن بودنم..فراموش کردن هستی ام.

...خسته ام از بازی های بچگانه،خسته ام از بازی با این همبازیهای بچه تر از خودم.

...خسته ام از کشیدن منحنی به شکل قلب و پرتاب تیری به سوی آن.

...خسته از دویدن برای رسیدن،برای رسیدن به هیچ.

...خسته ام از شنیدن نجوای ناله های عاشقانه عاشقی در رنج تنهائیهایش.

...خسته ام از این اعتیاد قلبم به عشق،ازاعتیاد چشمانم به اشک،ازاعتیادروحم به غم .

...خسته ام از جارو کردن خرده  دل،خسته از مرهم گذاشتن بر این زخمهای کهنه.

...خسته ام از کاروانسرا شدن دل،وبه زیر سوًال رفتن عشق.

...خسته ام،خسته،خسته ئ خسته،خسته از این صبر وانتظار،خسته از تکرار روزها.

...خسته شدم ار رویای تو،خسته شدم از خودم،خسته شدم از این زندگی.

خسته ام از این قماردل ! قماری که اخرش چه برنده باشی و چه بازنده،بازنده ای بیش نخواهی بود.

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 20:24 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

 

در حضور خارها هم می شود یک یاس بود


در هیاهوی مترسک ها پر ازاحساس بود


میشود حتی برای دیدن پروانه ها


شیشه های مات یک متروکه را الماس بود


دست در دست پرنده بال در بال


نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از "کاش می شد"هم نبود


هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 20:18 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

قول بده همیشه نگام کنی

بهم قول می دی؟؟

بهم قول بده همیشه درکم کنی

بهم قول می دی؟؟

بهم قول بده همیشه دوستم داشته باشی

بهم قول می دی؟؟

بهم قول بده همیشه کنارم باشی

بهم قول می دی؟؟

بهم قول بده ارومم کنی

بهم قول می دی؟؟

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 18:7 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

می خواهم این بار پروای نگاهم را در پس دروازه های بی کسی با رنگی دیگر بنگارم...

دلم آهسته می گیرد از خستگی نگاه باران...

و از لطافت پرنیانی که شقایق بر تن دارد...

که بی درنگ پرپر خواهد شد...   

اینک زمان آن فرا رسیده است که در پهنای این آسمان بی کران،بی کسی ستاره را با شمع های افروخته ای که در پس نگاه مان جاریست،جشن بگیریم و سایه هامان را بر بی کسی دستانش بیافزاییم...

چه بسا که خاک مهرش را از سیمای عشق بر حذر خواهد داشت...

و چشمان خاکستری ستاره بی نگار یار آخر خواهد شد...

سرانجام دل نیز ستاره وار بر گرد کعبه ی نگاه عشق خواهد درخشید...  

                            

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 18:7 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

انگار خلوت دلم مملو است از امید دیدارت...

هر صبح هنگامی که سپیده می زند،بیدار می شوم

و دستانم را به سوی لطف و رحمت بی کرانت می گشایم...

می دانم که می دانی،جز تو کسی را ندارم تا درد دلم باز گویم!

گویی اینک زمان آن فرا رسیده است که به تلاءلوء ستارگان پیوستن...

                             و از لطافت یاس غنچه ای برچیدن...

  گویی زمان رفتن است...

        زمان پرکشیدن است...

  و رهایی دلم از این کنج بی صدای تاریکی...

        و رهایی چشمانم از این باران بی کسی،به سوی...

 

به سوی آفتاب بندگی...

   به سوی دستانی رها که بی اختیار تو را در آغوش خود جای خواهند داد...

 

پروردگارا می دانی که فقط تو را دارم...

                       پس چشمانم را دریاب...

                      و دستانم را در جاده های بی کسی رها مگذار...

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 18:7 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

زندگی تکه کاهیست که کوهش کردیم.

زندگی کوه بزرگی است که کاهش کردیم.

زندگی نیست به جز نم نم باران.

زندگی نیست به جز دیدن یار.

زندگی نیست به جز عشق حرف محبت به کسی ور نه هر خار و خسی کرده بسی.

زندگی تجربه تلخ، فراوان دارد دو سه پس کوچه اندازه یک عمر بیابان دارد.

زندگی گه گاهی مثل یک کوه بلند است مثل یک کاه سبک.

زندگی بیشترش سنگینی است.

زندگی گه گاهی مثل یک شمع می سوزد گرد پروانه خویش.

زندگی بیشترش سوختن است درس آموختن است.

زندگی بیشترش فانوس است لب دریای خیال آویزان می توان آن را دید و نه بیش روشن است به اندازه خویش.

گه گاهی چلچراغی است عظیم همه جا نور دلش گسترده روز به شب آورده.

گه گاهی زندگی رنگ طلاست. این طلا نیست بلاست.

زندگی بیشترش کمرنگ است آب هم آبی نیست بی رنگ است.

زندگی یک خدا هم دارد که من از او نمی ترسم خود او می گوید مهربان است.

مهربان ترس ندارد جانم.

زندگی تابلویست نیمه راه که ز سر منزل مقصود خبر آورد کار او هشدار است.

گر مسافر رهش بیدار است.

زندگی هر طرفش دیوار است گه گاهی درو پنجره ای هم دارد.

کاش می شد که خدا خانه اش پر پنجره بود.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:25 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

تقدیم به تو.......

 

آن دم كه

 

 ستاره های آسمان نجیبانه سوسو می زنند


بر دامن گسترده شب


من سیمای اعجاب انگیز تو را ای نازنین


بر روی پرنیان خیالم عاشقانه به تصویر می كشم


و آن دم كه به سر سجاده نیاز تبلور اشك را


بر گونه ام حس می كنم


برای سلامتی تو،یگانه عشق غریبانه ام


عارفانه دست دعا را بالا می گیرم

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:25 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

دعا کردم که بمانی بیایی کنار پنجره... باز باران ببارد و باز شعر مسافر غریب خود را بشنوی

دعا کردم که بمانی بمانی و باز برای این به خاک افتاده ترین بی قرار همه دوران ها مرثیه مرگ

 را سر دهی اما دریغ که رفتن راز غریب همین زندگی است رفتی پیش از آنکه باران ببارد و

 شعر مسافر غریب خود را بشنوی حالا باران می بارد و من غریبانه و تنها شعر میخوانم باران

 می بارد و تو نیستی اما همین صدای هق هق در گلو مانده همین بغض سینه سوز همین اشک در

 دیده خشکیده همین عشق پیشکش تو و پیشکش تمامی وجود تو که تمامی وجود منی

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:25 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

 

امشب همه چيز رو به راه است

همه چيز ........ باورت مي شود ؟
 
ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "

تو نگرانم نشو !

همه چيز را ياد گرفته ام !

راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !

ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !

ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !

ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !

ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !

ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...

و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....

ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!

ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !

ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....

و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !

اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...

که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....

تو نگرانم نشو !!

"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...
 
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:25 توسط ّّّّّّ...مهران...| |

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید،

 

چرا چشمهایت همیشه بارانی است؟؟؟؟؟؟؟

 

چرا لبخندهایت آنقدر بی رنگ است؟؟

 

اما افسوس........ هیچ کس نبود

 

همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره

 

آری با تو هستم تویی که از کنارم گذشتی.......

 

وحتی یک بار هم نپرسیدی چرا نگاه هایت همیشه آنقدر غمگین

است.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:25 توسط ّّّّّّ...مهران...| |


Design By : Night Skin